![استاد اسحاقی استاد اسحاقی]()
به اهتمام "شورای موسیقی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی" فردا چهارشنبه 9 بهمن از ساعت 15.30 تا 18 مراسم «شب شعر و موسیقی» به یاد استاد زنده یاد حشمت الله اسحاقی در فرهنگسرای استاد شهریار برگزار میشود.
از همه علاقهمندان برای حضور در این مراسم دعوت شده است.
لذا استثنائاً جلسهی انجمن ادبی فرهنگ و جلسه شاهنامهخوانی فردا 9 بهمن در فرهنگسرای امام علی(ع) اندیشه برگزار نمیشود. انشاا... از چهارشنبهی بعد جلسهی انجمن و شاهنامهخوانی با مدیریت استاد احمد فرجی برگزار خواهد شد.
چند شعر از استاد به نقل از وبلاگشان:
1
نام تو نام نیست سرود وترانه است
چشمت غزال من غزلی عاشقانه است
از جلوه ی تو آینه ها مات مانده اند
باغ نگاه دلکشت آیینه خانه است
صد کهکشان ستاره طفیل نگاه توست
خورشید چشمهای تو تنها نشانه است
توصیف گل به روی تو از کج سلیقه گیست
تشبیه بوستان به تو نا عادلانه است
بی شک تو آخرین هدف آفرینشی
باغ بهشت و آدم و گندم بهانه است
امروز شمع انجمن دلبران تویی
لیلی و قیس و خسرو و شیرین فسانه است
تا زنده ام به نام تو سوگند می خورم
نام تو نام نیست سرود و ترانه است
2
دنیا بدون عشق زیبا نیست
عا شق نبودن رسم دنیا نیست
عا شق شدن زیبایی روح است
هر کس که عا شق نیست از ما نیست
3
آمد و یک لحظه غرق اضطرابم کرد و رفت
ایستاد و خنده ای کرد و خرابم کرد و رفت
در نگاهش موج می زد پاسخ صدها سوال
حیف با لبهای خاموشش جوابم کرد و رفت
4
تقدیم به همه بچه های با صفای انجمن ادبی شهریار :
ای به جای مانده از تبار چارشنبه ها ، سلام
ای که روزهای هفته را
با امید ، چوب خط زدید
جمعتان چه باصفاست
من چقدر باسعادتم
با وجود اینکه پیر و از زمانه خسته ام
در میان جمع خود ، مرا پناه می دهید
جمعتان همیشه پایدار
روزهای عمرتان همیشه چارشنبه باد
5
تقدیم به امید نقوی عزیز :
در سر هنوز هست هوایی که داشتیم
بر لب هنوز ، شور و نوایی که داشتیم
سرویم و سالهاست که سبز و امیدوار
دل بر نمی کنیم ز جایی که داشتیم
هر هفته چارشنبه بیا ساعت چهار
برپاست باز جوش و جلایی که داشتیم
بگذار بی خدا بشناسندمان چه باک ؟
با ما هنوز هست ،خدایی که داشتیم
نادوستی به دوست؟نه هرگز نمی کنیم
با خون سرشته اند وفایی که داشتیم
در دل هنوز آتش عشق تو روشن است
در سر هنوز هست هوایی که داشتیم
6
یک عمر عاشقانه و آزاده زیستم
چون سرو سرفراز ولی ساده زیستم
هرگز خیال روز سفر از دلم نرفت
مثل مسافری وسط جاده زیستم
7
وقتی به چشم تو دیگر هیچ اعتباری ندارم
حتی اگر هم بخواهی من با تو کاری ندارم
تنها تو میمانی ویک،جنگل،پر از دود و آهن
من رهنوردِ خزانم ، دیگر بهاری ندارم
وقتی که بر روی قولت اینگونه پا می گذاری
من با تو بد عهد و پیمان، قول و قراری ندارم
در آزمونِ صداقت ، ما را بسنج و خودت را
من عاشقی پاکبازم از عشق عاری ندارم
گر دل به دنیا ندادم،دنیا به چشمم حقیر است
غیر از دلی صاف و ساده ، دار و نداری ندارم
حد ستم رانگه کن،از چارسو بسته راهم
در انتظار هلاکم ، راه فراری ندارم
8
کنون که دل بریده ام
ز بی بهانه زیستن
کنون که خسته ام دگر
از این همه گریستن
برای انکه بگذرم از آن چه کرده ای به من
بگو که هیچ گه مرا برای من نخواستی
بگو که هیچ گه مرا
برای من نخواستی ...