Quantcast
Channel: جان غزل
Viewing all 83 articles
Browse latest View live

شعری‏ ‏برای‏ ‏روز‏ ‏معلم‏ ‏و‏ ‏یاد‏ ‏و‏ ‏خاطره‏ ‏‏ ‏چند‏ ‏استاد

$
0
0

  روز معلم در طول زندگی من همیشه روز مهمی بوده. چه در طول بیست و چند سال تحصیل و چه در نزدیک به ده سال تدریس. همیشه در این روز شور و شعف خاصی احساس می کنم. شوری که قابل مقایسه با هیچ روز دیگری نیست.
      به عقیده من لذت بخش ترین شغل عالم معلمی است و در میان معلمان مختلف معلمی ادبیات با صفاترین کارهاست. این روز را به همه معلمان خوب ایران، همکاران نازنینم و ویژه به همسر عزیزم و همه معلمان خودم از آغاز تا امروز تبریک عرض می کنم.

  اما این روز بهانه ای است تا یادی کنم از تأثیر گذارترین معلمانم. فکر میکنم اوّلین معلم تاثیرگذار زندگیم، معلم کلاس اول خانم شیرزاد بود در دبستان استقلال، منطقه نظام آباد که کلاس اول و دوم ابتدایی در آنجا درس خواندم. سالهای 66 و 67. خاطره روز اول مدرسه، خاطره یک ماهی که به خاطر شکستگی دست راستم نمیتوانستم چیزی بنویسم، خاطره روزی که شاگرد ممتاز مدرسه شدم و بسیاری از خاطره های دیگر از آن روزها هیچوقت از ذهنم پاک نمی شود. خانم شیرزاد عزیز شما راه زندگی من را مشخص کردید و اگر رفتار شما به نحو دیگری بود شاید امروز من هم راه دیگری رفته بودم. امیدوارم هرکجا که هستید زنده و سلامت باشید. 

  دومین معلم بسیار تاثیرگذار در زندگیم استاد اسحاقی بود که از اول دبیرستان تا دوره دکتری خودم را در کنار ایشان درس زندگی آموختم. آنقدر در این نزدیک به بیست سال خاطره ساختیم که خودش یک کتاب است، امّا از مهمترین هایش برای من کلاس عروض و قافیه ای است که در سال سوم دبیرستان برایم گذاشتند تا در همان نوجوانی بتوانم لذت درس دادن در مدرسه را تجربه کنم و عشقم به آموختن بیش از پیش شود. اسحاقی سمبل یک معلم واقعی بود. سمبل صفا و محبت و دوستی با شاگردانش. سمبل عشق به تدریس. برای رفتنش زود بود... روحش شاد.

 از اساتید دانشگاه که از سال 78 تا 83 از محضرشان درس آموختم دکتر قیصر امین پور و دکتر شفیعی کدکنی عزیز تاثیر بیشتری بر من داشتند. از قیصر دوست دارم روش و منش رابطه با دانشجو را اموخته باشم و از دکتر شفیعی عزیز تفکر سازمان یافته و اصول عرفان را.

  از اساتید دوره کارشناسی ارشد، دکتر تقی پورنامداریان عزیز که استاد راهنمای پایان نامه ام بودند، علاوه بر مثنوی و نظامی و خاقانی، روش تحقیق و روش بررسی متون را به من آموخت. دکتر رادفر مرجع شناسی را و دکتر محسن ابوالقاسمی عزیز دستور تاریخی را. خاطراتی که دکتر ابوالقاسمی از دوران تحصیلش میگفت و خودش از ته دل می خندید از زیباترین لحظات تحصیلم بود. دکتر سید حمید طبیبیان هم از بزرگانی بود که عاشقانه درس دادن و آزاده زیستن را در کلاسهایش می آموخت.

  و در دوره دکتری همه اساتیدم بزرگوار و عزیز بوده و هستند. دکتر احمد خاتمی عزیز، دکتر علی محمد سجادی بزرگ، دکتر مجتبی دماوندی نازنین و دیگر دانشمندان ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی، همه را از صمیم قلب دوست دارم و به احترامشان دست به سینه می ایستم.

  برای همه معلمانم که در قید حیات هستند آروزی سلامت و طول عمر دارم و برای درگذشتگان آرامش و رحمت همیشگی آرزو میکنم.

  بی مناسبت نیست این قطعه قدیمی را که از شعرهای دوره ی دانش آموزیم است در این روز خجسته تقدیم کنم به همه آنها و دیگر معلمان خوب کشورم:

 

کسی در جهان آن چنانی که باید  

ندانسته هرگز بهای معلم    

نکرده ادا دِین خود را به عُمری  

تکاپوی بی‌ادعای معلم      

سزاوار او نیست، حتی اگر که  

بریزی جهان را به پای معلم 

گل سرخ گویی که دارد نشانِ  

صفای دل بی ریای معلم    

خدای امید است و مهر و محبّت  

خدایِ دلِ با صفای معلم    

معلم درختی است پر برگ و بار و  

نباشد خزانی برای معلم   

فنایی ندارد معلم، که باشد  

به شاگردهایش بقای معلم  

نشان می‌دهد رسم و راه سعادت  

به ما تک تک واژه‌های معلم   

گزافه نگفتم اگر که بگویم  

تمام وجودم فدای معلم     

        امید نقوی / اردیبهشت 1377             


شعری برای زخمه های تار محمد رضا لطفی

$
0
0

  دلم با شنیدن خبر درگذشت استاد محمد رضا لطفی بی اندازه گرفت.  در دل من شجریان، ناظری، لطفی و علیزاده اوج موسیقی سنتی ایران هستند و با رفتن لطفی یکی از پایه های دلم فرو ریخت. دلم سخت شکسته...

  هر چند شعر نمی تواند عمق سوز دل را بیان کند، امّا این ابیات برای اوست:

  استاد محمد رضا لطفی

  آه از این درد و این داغ بر دل

  در دل روزگار شکسته

  روزگاری که لطفی ندارد

 با نواهای تار شکسته

 

  داد از این درد و فریاد از این داد

  سوز آواز بی‌ساز مانده

  می‌توان زخمه بر ساز دل زد

  چشم شب تا سحر باز مانده

 

  می‌توان شروه خواند و سحر کرد

  شام تنهائیِ تار خود را

  روی دوش دل خویشتن برد

  آن درخت سپیدار خود را

 

  می‌توان برد، امّا نه از دل

  می‌توان رفت، امّا نه از یاد

 تا همیشه در این گوشه باقی است

  آن صدا مثل عطری که در باد...

                             امید نقوی/ 13 اردیبهشت  93

خواب استاد اسحاقی

$
0
0

دیشب هم خواب استاد اسحاقی را دیدم. گفته بودم هر هفته تقریبا خوابش را می بینم.

امّا خواب دیشبم خیلی متفاوت بود. اوایل که استاد تازه فوت شده بود خوابِ کارهای روزمره ای را میدیدم که با هم انجام می دادیم. معمولا نشسته بودیم خانه استاد و شعر میخواندیم و گپ میزدیم یا در دفتر من بودیم و میگفتیم و میخندیدم. انگار نه انگار که اتفاقی برای استاد افتاده.
دو سه ماهی که گذشت دیگه در خواب میدونستم که استاد فوت شده و همیشه با تعجب باهاش روبرو میشدم و میپرسیدم مگه شما نمردی، اونم همون لبخند همیشگی را میزد و بعد همدیگر را بغل میکردیم... اما هیچوقت هیچی نمیگفت. هیچی. فقط من هرچی میگفتم لبخند میزد، یا سری برای تایید تکان میداد.
اما خواب دیشبم با همه خواب های قبل متفاوت بود. من خانه خودمون بودم و مهمان داشتیم. خانم فیروزکوهی خانه ما بود. البته جوان تر از امروز. همونطوری که سالهای 88 و 89 وقتی با هم آشنا شدیم بود. بعد از رفتن دادبه و بیماری شاهین توی چندماه خانم فیروزکوهی خیلی شکسته شد...
داشتم میگفتم: خانم فیروزکوهی خانه ما بود و یکدفعه تلفن زنگ زد، من از تلفن دور بودم به خانم فیروزکوهی اشاره کردم که گوشی را برداره. برداشت. چند کلمه ای صحبت کرد و گفت با شما کار دارند. پرسیدم کیه؟ با تعجب گفت: میگه استاده...
 تعجب کردم. با خودم گفتم حتما یکی از دوستام میخواد شوخی کنه. گوشی را که گرفتم بیشتر متعجب شدم. چون دیدم صدا خیلی خیلی شبیه صدای استاده.

حال و احوال کردیم. دیدم لحنش هم شبیه استاده. اما میدونستم استاد مرده. برای همین باز هم باورم نشد.

میخواستم مطمئن بشم که خودشه؛ بیشتر صحبت کردم. شروع کردم به تعریف کردن خاطرات دو نفره ای که با هم داشتیم. خاطرات دو نفره زیادی بود که برای هیچکس تعریف نکرده بودیم و فقط خودم و خودش از آنها اطلاع داشتیم.

کمی از خاطره ای که با هم داشتیم تعریف میکردم و صبر میکردم تا او بقیه خاطره را بگه و بعد با هم میخندیدیم.

چهار پنج تا خاطره که گفتیم مطمئن شدم که خودشه. فوق العاده خوشحال شدم. گفتم اینجا میگن شما فوت کردی، قهقهه زد و من هم خندیدم. آرام که شدیم گفت امید زنگ زدم بهت بگم سالگردم را خوب برگزار کنید. گفتم حتما... خوووووب و باز هم خندیدیم.  توی خواب اصلا فکر نکردم کسی که نمرده چه نیازی به سالگرد داره!
استاد خداحافظی کرد و در آخر دوباره گفت: امید سالگردم را خوب برگزار میکنید؟ خیالم راحت باشه؟ گفتم حتماً... 

بعد از خواب بیدار شدم.

اما هنوز از این خواب گیجم...

و از صبح دارم این آهنگ بهنام علمشاهی را گوش میدم:

                                                                   "ده سال پیش"

تصوف

$
0
0

                                 المع فی التصوف از ابی نصر سرّاج طوسی

    بدون شک یکی از بهترین و اصیل‌ترین کتاب‌ها در باب تصوف کتاب اللّمع فی التصوفاز ابی‌نصر سرّاج طوسیاست. ابی نصر سرّاج متوفی به سال 378 قمری است و به تحقیق می‌توان کتاب او را یک منبع دست اوّل و جامع در بحث تصوف دانست. (درجایی خواندم وی همان پیر پالان دوزاست که مقبره‌اش در جوار حرم امام رضا (ع) قرار دارد.)

چند سال پیش خواندن ترجمه فارسی نه چندان دقیق این کتاب مرا از بهره بردن کامل از آن محروم کرد و تا زمانی که به تاکید دکتر مجتبی دماوندی عزیز برای درس عرفان در دوره دکتری، متن عربی کتاب را مطالعه نکرده بودم الحق از ارزش‌های واقعی‌اش آنگونه که باید و شاید آگاه نبودم.
امروز که به مناسبتی کتاب را دوباره تورق می‌کردم و لذت می‌بردم بی‌مناسبت ندیدم که چند خطی از آن را بنویسم تا هم یادی از این کتاب ارزشمند شده باشد و هم ارزش خواندن کتاب‌ها به زبان اصلی را به خودم یادآوری کرده باشم.                                                                                      

سرّاج در توصیف تصوف چند نقل قول از صوفیّه متقدم آورده که اینجا عیناً نقل میکنم:

سمنون محب می‌گوید: التصوف: «أن لا تملک شیئاً و لا یملکک شیء.»

ابو محمد جریری گوید: التصوف: «الدخول فی کلّ خُلقٍ سنی و الخروج من کلّ خُلقٍ دنی.»

و شاید زیباترین جواب را عمر بن عثمان مکی داده که می‌گوید: «أن یکون العبد فی کلِّ وقت بما هو اولی فی الوقت.»

دانشجوها و شغلی به نام معلمی

$
0
0

   از همکارانم در این چند ساله درباره‌ی بی‌انگیزگی دانشجویان و اهمیت ندادنشان به درس‌ها و بی‌احترامی‌هایی که انجام می‌دهند و ... بسیار شنیده‌ام. اساساً یکی از مباحث ثابت مطرح در اتاق اساتید همیشه همین موضوعات بوده و هست.
امّا راستش را بخواهید من هیچوقت با این مسائل موافق نبوده‌ام. به نظر من بی‌انگیزگی، بیش و پیش از آنکه از سوی دانشجو باشد از سوی ماست. اگر معلم برای کاری که انجام می‌دهد ارزش قایل باشد و با انگیزه سر کلاس حاضر شود، خواه ناخواه این انگیزه به دانشجویان هم منتقل می‌شود. امّا درباره‌یبی‌احترامی هم الحقّ و الانصاف در این چهار سالی که من به تدریس در دانشگاه مشغول بوده‌ام هیچ وقت بی‌احترامی‌ایاز هیچ دانشجویی ندیده‌ام؛ بلکه برعکس، دانشجویانِ سه چهار سال پیشم از دور به سمتم می‌آیند و احوال پرسی می‌کنند و محبت دارند.
در این زمینه هم به نظر من ابتدا باید ما خود را تغییر دهیم و دانشجویان را به عنوان افراد فهیمی که شایسته‌ی احترامند بشناسیم و به آنها احترام بگذاریم، آنگاه اثر آن را بدون شک به وضوح خواهیم دید.

به نظرم معلّمی زیباترین شغل دنیاست. با همه‌ی سختی‌ها و خستگی‌ها و حقوق نه‌چندان قابل توجهش، خدمتی را که انسان می‌تواند در این جایگاه به جوانان کشورش بکند با هیچ چیزی عوض نمی‌کنم.

امروز بی دلیل از صبح پشت فرمان این آهنگ زیبای کامران مولایی را بی وقفه گوش می دادم.
                                                                                                                     "پشت خط" 

نکته ای در بوستان سعدی

$
0
0

«ثنا گفت بر سعد زنگی کسی

که بر تربتش باد رحمت بسی

درم داد و تشریف و بنواختش

به قدر هنر مرتبت ساختش

چو الله و بسدید بر نقش زر

بشورید و برکند خلعت زبر

ز شورش چنان هول در جان گرفت

 که فی الحال راه بیابان گرفت

یکی دید و گفتش در اطراف دشت

چه بودت که حالت دگرگونه گشت

ز اول زمین بوسه دادی به جای

نبایستی آخر زدن پشت پای

چنین گفت که اول ز بیم و امید

همی لرزه بر تن فتادم چو بید

به آخر ز تمکین الله و بس

نه مال اندر آمد به چشمم نه کس»

در اغلب نسخ چاپی بوستان در بیت سوم و آخر عبارت «الله و بس» آمده است که معنی شعر را دچار مشکل کرده است. امّا تنها با دانستن یک نکته تاریخی معنی شعر روشن می شود. 

نکته تاریخی آن است که «الله بس» نقش مهر اتابکان شیراز بوده؛ به معنی آنکه خدا برای من کافی است و این نقش بر روی سکه های آن دوره دیده می شود. پس باید نسخه های بوستان بصورت «الله بس» اصلاح شود.

امروز ساعت 10 صبح مرتضی پاشاییبر اثر سرطان معده درگذشت و من امروز را به این آهنگش گوش می دادم: "یکی هست"

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشک و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه  گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم درو که می بست میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم

میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

عرفان در دنیای امروزی

$
0
0

به نظر من یکی از مهمترین سرمایه‌های ما ایرانی‌ها در عرصه‌ی فرهنگ جهانی و تعامل با دنیای مدرن عرفان است. عرفان و تصوف گنجینه‌ای بی‌پایان از معارف بشری را به روی ما گشوده که می‌توانیم جهان را به سوی آن فرابخوانیم. و از این طریق هم خود را و هم جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم به سوی بهتر شدن راهنمایی کنیم.
 محبوبیت مولانا، حافظ، ابوسعید و ... در سطح جهان هم نشان از علاقه‌ی جهانیان به این بخش سترگ فرهنگ ما دارد.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی به زیبایی بیان می کنند که : 
«مجموعه‌ی تصوف خراسان برای انسان معاصر ارزش‌های بسیاری دارد: تعصب را کم می‌کند، انسان دوستی بدون قید و شرط را می‌ستاید و بر آتش انانیت انسان آبی فرو می‌ریزد تا از شعله‌های ویران کننده‌ی آن بکاهد.» و چقدر این روزها نیاز به این مسائل را با ذره ذره‌ی وجود احساس می‌کنیم.

 از این پس سعی می‌کنم هر از چندگاهی نکاتی را در این باره به فراخور مطرح کنم.

عطار در مقدمه تذکرة‌الاولیا می نویسد: 

«چون از قرآن و احادیث گذشتی، هیچ سخنی بالای سخن مشایخ طریقت نیست- رحمة الله علیهم- که سخن ایشان نتیجه کار و حال است نه ثمره ی حفظ و قال است، و از عیان است نه از بیان است، و از اسرار است نه از تکرار است، و از علم لدنی است نه از علم کسبی و از جوشیدن است نه از کوشیدن است، و از عالم اَدَّبَنَی رَبّی است نه از عالم عَلَّمَنی اَبی است.که ایشان ورثه ی انبیااند -صلوات الرحمن علیهم اجمعین -»

ابوالحسن خرقانی می‌گوید: «صوفی به مرقع و سجاده نبود. صوفی به رسم و عادات صوفی نبود. صوفی آن بود که نبود.» 
کاش کمی از اندیشه های صوفی ها و عرفا را به آنها که باید می‌آموختند تا به نام دین این‌ نکنند.

سلام! حال همه‌ی ما خوب است ...

$
0
0

سلام! 
حال همه‌ی ما خوب است 
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، 
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند 
با این همه عمری اگر باقی بود 
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم 
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و 
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان! 

تا یادم نرفته است بنویسم 
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود 
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است 
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی 
ببین انعکاس تبسم رویا 
شبیه شمایل شقایق نیست! 
راستی خبرت بدهم 
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام 
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند! 
بی‌پرده بگویمت 
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد 
فردا را به فال نیک خواهم گرفت 
دارد همین لحظه 
یک فوج کبوتر سپید 
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد 
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد 
یادت می‌آید رفته بودی 
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟ 
نه ری‌را جان 
نامه‌ام باید کوتاه باشد 
ساده باشد 
بی حرفی از ابهام و آینه، 
از نو برایت می‌نویسم 
حال همه‌ی ما خوب است 
اما تو باور نکن!

سید علی صالحی

دانلود شعر با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی


استاد دکتر سید حمید طبیبیان

$
0
0

به گمانم هر کس در رشته ادبیات عرب یا ادبیات فارسی پژوهش کرده یا تحصیلات تکمیلی داشته است دکتر طبیبیان عزیز را می‌شناسد. مترجم و نویسنده‌ی بزرگ، مألف ده‌ها کتاب و مقاله و استاد راهنما و مشاور صدها پایان نامه و رساله...

          دکتر سید حمید طبیبیان

من که چند سال افتخار شاگردی ایشان را داشته‌ام شهادت می‌دهم که از لحاظ حضور ذهن و احاطه بر ادبیات عربی و پارسی استادی را به تسلط ایشان ندیده‌ام و به گمانم هر کس یک ترم با ایشان درس داشته این امر را تایید می‌کند.
به این تسلط علمی اضافه کنید قدرت بیان کم‌‌نظیر و شیوه‌ی تدریس جذاب ایشان را، که عملا هر دانشجویی را عاشق این استاد می‌کرد.

حالا اینکه چرا در دوره‌ی رئیس جمهور قبلی این استاد را بازنشانده کردند بماند؛ امّا بیایید تا وقتی که این بزرگان سایه‌شان بر سر ادبیات است از محضر ایشان بهره ببریم.

از وزارت علوم و آموزش عالی که شکر خدا وزیرش هم مشخص شد خواهشمندیم طبیبیان و امثال طبیبیان را که عده‌ای ناآگاه در دوره قبل از فرهنگ کشور گرفتند به جامعه‌ی علمی و ادبی ایران بازگردانند.

اساتید در قید حیات را دریابیم

دکتر سید حمید طبیبیان

سالگرد درگذشت استاد اسحاقی و شب شعر 24 دیماه

$
0
0

باور کردنش سخت است امّا یکسال از درگذشت عزیزی که اسطوره‌ی ادب و معرفت و رفاقت بود گذشت. در این یکسال از او بسیار نوشته‌ام و بسیار ننوشته‌ام. امّا حقیقت این است که بی اغراق، لحظه‌ای از یادش نبرده‌ام. کم‌اند کسانی که بدون هیچگونه چشم داشتی دوست بدارند. «بی دریغ باشند، در دردها و شادیهایشان حتی با نان خشکشان.» کسانی که بدانی هیچوقت پشتت را خالی نمی‌کنند. کم‌اند کسانی که از ادب و معرفت و رفاقت این همه بهره داشته باشند. جای اسحاقی بزرگ یکسال شد که خالی است و به گمانم هرگز پر نخواهد شد.

استاد حشمت الله اسحاقی و استاد دکتر قیصر امین پور

چهارشنبه 24 دیماه 93
در فرهنگسرای امام علی (ع) شهر اندیشه (فاز 3)
ساعت 17-19 مراسم شعر خوانی به یاد او برپاست.

از همه دوستان برای شرکت در این مراسم دعوت میکنم.

شعری در سالگرد درگذشت بزرگمرد ادب و معرفت

$
0
0

رفتی و بعد از تو این ویرانه آبادی ندید

آن کبوتر که اسیرش کردی آزادی ندید

روزها شد هفته، هفته ماه و ماهم سال شد
روزگارم گشت امّا لحظه‌ای شادی ندید

رفتی و در باغ مثل تو گلی پیدا نشد

رفتی و مثل تو دنیا آدمیزادی ندید

 

 قبل تو هرگز جهان اینگونه فرزندی نداشت

بعد تو هرگز فلک اینگونه اولادی ندید

 

هیچکس در وادی لیلی چنین مجنون نشد

بیستون عشق مانند تو فرهادی ندید

 

هیچ رندی مثل تو شاگردی حافظ نکرد

هیچ شاگردی دگر مثل تو استادی ندید

امید نقوی/دیماه 93

دیروز در شب شعر سالگرد درگذشت استاد اسحاقی این شعر را خواندم.

دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته.

درگذشت استاد مشفق کاشانی

$
0
0

استاد مشفق کاشانی

چهره ی ماندگار شعر و ادب متولد 1304 بود. نزدیک به یک قرن تاریخ ادبیات ایران را با خود داشت و آن قدر خوش مشرب و اهل دل بود که همه دوست داشتند با او همنشین باشند و به سخنان دلنشینش گوش هوش بسپارند.

خاطراتی که از نیما، سهراب، استاد اوستا، استاد ناصح، استاد جلال ادین همایی، حسین منزوی، عمران صلاحی، دکتر خطیب رهبر، مهدی اخوان ثالث و فروغ  و... میگفت آنقدر دلنشین و بی پایان بود که هیچوقت از همنشینی با او خسته نمیشدی.

با وجود چهره ی به ظاهر جدی اش، استاد آنقدر طناز و خوش صحبت و خنده رو بود که احساس نمیکردی با پیر مردی هشتاد نود ساله همنشین هستی. در نکته دانی عالی بود...
بزرگمردی بود... از دور و نزدیک خبر داشتم که به بسیاری از شاعران که گرفتار بودند کمک می کرد. هیچکس را از خودش آزرده خاطر نمی کرد. تندی نمی کرد. مهربان و بخشنده بود.
با آنکه سنی از او گذشته بود درگذشتش برایم بسیار نامنتظر بود و سخت بود.
دیشب که خبر را شنیدم شکه شدم. استاد در حال شعر خوانی در خانه شاعران درگذشته بود. فی البداهه این رباعی را نوشتم:

پیر قلم و شعر و سخندانی رفت

تفسیر صفات ناب انسانی رفت

شب بود که شاعران خبر آوردند

استاد ادب مشفق کاشانی رفت

امید نقوی 

یادش گرامی.

روحش شاد

شعری برای اهواز و مردم خوزستان غرق در خاک

$
0
0

خوزستان مدفون در خاک

کارون خزیده در تن یک شهر ِ پابه‌ماه

اینجا سه‌دخترند... سه محکوم بی گناه

اینجا که سایه‌های سیاه چهار شیر

احساس می‌شود به سر ِ هر «به‌سرسیاه»

 

بردار ساک کوچک خود را فرار کن

در گرگ‌وگرگِ چاکِ خیابان بزن به راه

صبح ِ سپیده...

- «مادر خود را هلاک کن.»

فردا ببر به دامن این گرگها پناه

 

یا با خودت بساز و عروس چهارم ِ 

آن پیر بدقواره‌ی شل باش، شامگاه

 

اصلاً چه فرق می‌کند؟! اینجا همیشه تو

آنگونه سر بزیری و ساکت که یک گیاه

 

این راه سوم است. بیا تا پل سفید

کارون که عاشقانه تو را می‌کند نگاه...

امواج می‌برند تو را تا خلیج فارس

در بستری از آب؛ در آغوش اشتباه.

 

در چار راه در پی ِ یک شام ِ تازه‌ای

تا هر چهار شیر بیفتند توی چاه

 

تا مرگ در محاصره‌ی میله ها بمان

امّا برای هیچ خودت را نکن تباه

                                      امید نقوی

 

سه‌دختر، چهار شیر و پل سفید مناطقی از اهوازند.

حال و هوای این روزها

$
0
0
بی شور و حالم، مطلع شعری پریشانم
خرد و خراب و خسته‌ام، یک کوه ویرانم
بر شانه‌هایم شالِ شب، در سینه‌ام خورشید؛
تمثیلی از این روزهای سرد ایرانم
حس می‌کنم رودم، ولی جایی نمی‌ریزم!
یا آنکه مردابم ولی در حال جریانم!
حال غریبی دارم انگار از خودم دورم
در آینه خود را ببینم خیره می‌مانم
می‌چرخم و می‌چرخم و می‌چرخم امّا باز
در اوّل یک راه بی‌آغاز و پایانم
وقتی که برمی‌گردم و تاریخ می‌خوانم
از کرده و ناکرده‌های خود پشیمانم
مانند سربازی اسیر حلقه‌ی دشمن
بین دو راهِ مردن و تسلیم حیرانم
مانند سربازی اسیر حلقه‌ی... امّا
از سرنوشت ناگزیر خود گریزانم
در انتها راهی به سویی باز خواهم کرد
این شیر، در بند ِ "نخواهد شد" نمی ماند
 
 امید نقوی / بهمن 1393
تفنگ هاى پر
براى شلیک به مغزهاى پرساخته شده اند!
و
مغزهاى خالى
براى پرکردن این تفنگ ها!

ازکسی که کتابخانه دارد و
کتابهای زیادی میخواند نباید هراسید
ازکسی باید ترسید که
تنها یک کتاب دارد
و
آن را مقدس می پندارد
ولی
هرگز آن را نخوانده است
(نیچه)

دو شعر طنز خطاب به عید

$
0
0

تا چند ساعت دیگر وارد سال 1394 میشویم. امیدوارم سالی که گذشت سال خوبی برای همه شما عزیزان بوده و سال جدید هم بیش از پیش پیام آور شادی و تندرستی و پیروزی برای همگی باشد.

دو سال پیش چند شعر طنز درباره ی عید نوشته بودم که بی مناسبت نیست در این روزها اینجا باز نشر شود. امیدوارم لذت ببرید و چندان هم جدی نگیرید.

 

خطاب به عید 1

عید آمد و شد مشکلِ من بیشتر از پیش

ای وای از این مایه‌ی بدبختی و تشویش


یک سو زده زن زیرِ بغل زانویِ ماتم

یک سو پسرم صاعقه درمی‌کند از خویش


این میوه و شیرینی و نقل و گز و آجیل

آن خواسته البسّه‌ی نو از من درویش


این ایل و تبارش همه عازم به شمالند

آن می رود امسال رفیقش سفر کیش


پیوسته فقط زخم زبان می‌زندم این

آن میکشدم پیرهن و می‌کَنَدَم ریش


تا خرخره افتاده‌ام انگار که در گِل

در چنته ندارم به خدا هیچ... کم و بیش...


ای عید، چه لوتی کُشیّ و بی‌رگ و نامرد

ای عید، چه بدذاتی و بدخواه و بداندیش


بسته شده بر روی من از لطف تو شش‌در

هستی تو برای کسبه گرچه دو تا شیش


جز رنج برای ضعفا نیستی ای عید

ای نوش نزن اینهمه بر پیکر من نیش...

امید نقوی


خطاب به عید 2

عید آمد و شد مایه ی خوشحالی فامیل

هر عید خرابند سر ِ من همه ی ایل


خواهر زنم از بندر و مادر زنم از یزد

اقوام برادر زنم از جانب منجیل


القصّه هجومیست به این خانه که انگار

از شش جهت آورده سپاه ابرهه با فیل


نابود گر خانه و غارتگر میوه

از دم همگی قاتل شیرینی و آجیل


مانند ملخ مزرعه ای را که بیابند

در عرض دو ساعت به بیابان شده تبدیل


مانند عقابی به سر ِ دشت ِ فریزر

آگاه از آمد شد ِ هر مرغ به تفصیل


در آن، که رسیده به سر ِ سفره تمام است

در دیس اگر ریخته باشی پلو با بیل


یک لقمه نماند که خودت هم بکنی مِیل

یک رود غذا با خودش آورده اگر نیل


در حیرتم از قدرت این جاروی برقی

آنقدر که بی وقفه کند کار به تعجیل


ای کاش که می شد بشوی لغو تو ای عید

یا که بشود دوره ی یکسال تو تعدیل


من طاقت این حمله ی هرساله ندارم -

سوی خودم از جانب این خیل ِ ابابیل


امّا چه بخواهی چه نخواهی تو دوباره

عید آمد و شد مایه ی خوشحالی فامیل

امید نقوی

بیایید در لحظات خوب به یاد همدیگر باشیم. 

و مرا هم در این لحظات، از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید.

همه ی آرزوها و خواسته هایتان در سال پیش رو برآورده باد.

آمین.


پدر شدن

$
0
0

                                                    پدر شدم:

                        ملودی نقوی

                                               اینجا  میتوانید بخوانید. 

بهترین هدیه روز پدر

$
0
0

بهترین هدیه روز پدر دیروز به خانه آمد.

ملودی

کتاب های تاریخ

$
0
0

می گویند هیچ خدمتی نکرده

می گویند همه خدمتهایش به قصد خیانت بوده

من این چیزها را نمی دانم

اما می دانم

کتابهای تاریخ 

از گربه ها هم بی چشم و رو ترند.

 

امید نقوی / خرداد1394

شقشقیه: عده‌ای یک‌ریز مشغولند و غارت می‌کنند

$
0
0

(فی‌البداهه در جواب یکی از دوستان!!!)

عده‌ای یک‌ریز مشغولند و غارت می‌کنند
عده‌ای دیگر هم آن‌ها را طهارت می‌کنند

عده‌ای نان از سلاح و جنگ در می‌آورند
عده‌ای دیگر به نام دین تجارت می‌کنند

کاش بر دینی که میگفتند باور داشتند
تحفه‌گانی که وکالت یا وزارت می‌کنند

این به ظاهر حق‌طلب‌های سراپا مدعی
خانه‌ی خود را به نام "حق" عمارت می‌کنند

سودشان باشد اطاعت از سفیر اجنبی
گر نباشد رفته و فتح سفارت می‌کنند

نام‌هاشان "میم.ر." یا "کاف.نون" هم میشود
باز هم گردن فرازی و جسارت می‌کنند

می‌رود بالا رقم هر روز، باشد اختلاس -
کمتر از میلیارد، احساس حقارت می‌کنند

دست دزدان محل را با پشیزی می‌بُرند
این ابردزدانِ عالم هم نظارت می‌کنند

هر که آمد با لباس ساده، سخت از او بترس
با لباس ساده بر دزدان صدارت می‌کنند

الغرض، وضعی است... غارت می‌کنند و می‌بَرند
می‌روند آن سوی دنیا را زیارت می‌کنند

امید نقوی

غزل تازه: عشق! ای عشق!

$
0
0

با نگاهت به تن واژه توان می‌بخشی

به غزل جان، به غزلگو هیجان می‌بخشی

 

شعر با عشق و تپش می‌شود آغاز و تویی

که به شاعر غم این می‌دهی، «آن» می‌بخشی

 

هرکه عاشق شده مجنون نشود لیلی جان

این تو هستی که به او نام و نشان می‌بخشی

 

این تو هستی که دل سنگ مرا می‌فهمی

که به رود یخی من جریان می‌بخشی

 ###

عشق! ای عشق! تو که هستی ما را بردی

همّتی کن که ببینم به که نان می‌بخشی!

 

امید نقوی/ شهریور 1394

Viewing all 83 articles
Browse latest View live


Latest Images

<script src="https://jsc.adskeeper.com/r/s/rssing.com.1596347.js" async> </script>